تبليغاتX
WelLc0mE t0 MaRyH0t BloG - من برای سال های دور می نویسم

WelLc0mE t0 MaRyH0t BloG

I LoVe YoU...... MoRe tHaN LOvE

من برای سال های دور می نویسم...سال هایی که چشمان تو عاشق شوند!افسوس که قصه مادربزرگ درست بود؛      همیشه یکی بود یکی نبود!...

زندگی چیزی جز انتظار نیست، انتظار فردا ! و فردا یادمان می رود که روزیست که قبلا در انتظارش بودیم.

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی ... اما حال که به آن دعوت شده ای... تا میتوانی زیبا برقص " چارلی چاپلین " اما به قول زنده یاد نادر ابراهیمی" هیچکس یکباره معتاد نمی شود،یکباره خسته نمی شود٬ رنگ عوض نمی کند٬ تبدیل نمی شود و از دست نمی رود. زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند!"  روزی ازاین تقویم نیست گویا... خوب نباشه٬ تلخ و بی حوصله که هست... اصن یه شب این ور یا اون ورر مگه فرقی داره؟ نگران اون پانزدهی که بشه چهارده یا سیزده... نترس من حواسم به تقویم و حتی ساعت  هم هست! ولی خستم. به اندازه کیلومترایی که با هم راه رفتیم و تو گفتی خیلیه... شایدم بیشتر.  سالهاست که دستان من آموخته اند که تکیه گاه خود باشند...

بی سبب نیست که خسته ام... آنقدر خسته که خوشی ها را نیز تاب تحملم نیست... و آنقدر خسته که روزهاست در تلاطم یک فکر ساده دست و پا   می زنم... و حتی خسته تر از آنکه باید و نباید های همیشه را بشنوم...می ترسم... نه از فردا که از خودم‌‌... از آنچه که می کنم با این من خسته٬ با تو٬ با فردا... از اینکه ظلم  می کنم به دلم به دلت به گذشته... ظلم می کنم چون می دانم انتها کجاست... انتهای بی راهه ای که بیهوده می کوشیم شاهراهش کنیم... به یقین می دانم این سرانجام تلخ را که کاش نمی دانستم... می ترسم از اینکه می دانم غرق می شوم و می روم... اما هر دیوانگی را پایانی ست... پیش از آنکه دیوانگی به ژرفایت کشد باید ریسمانت را یافته باشی و من میان این ریسمان های به هم تنیده شده حیرانم... بی تابم میان این دل که بی تاب بی خود شدن است و ذهنی که پر است از خطوط مبادا... کاش یارای نوشتنم بود آنچه را که می گریزم از بیانش... شده ام کودکی که از هراس عتاب مادر به دامنش می گریزد٬ از بیم عشقت به آغوشت پناه می برم... نمی دانم چه بر سرم می آید با این ترس مهیب از عشق... با این دلشوره های همیشه... با این دلی که دست و پا می زند برای رهایی از حصاری که مصرانه برایش بنا کرده ام و با تو که بی تاب تری از من برای عشق! ... دوست داشتم لبخند زنان نگاهم را در تمنای چشمانت غرق می کردم  تا می دیدی در ورای این سرما٬ موج خوشبختی ام را با تو... می خواستم بگویم که برای این روزهای شیرین٬ همیشه تو را مدیونم... و یا اینکه گاه دلم پر می کشد برای... اما نمی گویم تا به خیالم ندانی... تا فکر کنم که اینگونه نیست... که در پایان این غمنامه آسان تر اشک بریزم... تا در سراب عاقل بودنم جان دهم... می روم!که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح ننشسته اند!می روم که آغاز کنم!از امروز روز تا فردای روزتر؛اما؛آخر بی همسفر که نمی شود پرید!باید تو باشی تا شوق رسیدن معنا بگیرد! تو دیگر برای همیشه برهنه در خانه هستی و  تو با نام پنهان جهان که  عشق است پیوند میخوری ... و تو در عریانی نامی برای خود پیدا می کنی که کس دیگر یا کسان دیگر برایت اختراع نکرده اند... آن نام را دیر یا زود با خود به آن طرف جهان می بری یا به پایان جهان می بری  و تو دیگر می دانی که پایان تو پایان جهان نیست فقط پایان یک روز است که در تقویم ثبت شده است! و به قول شاملو: بودن یا نبودن... بحث در این نیست... وسوسه این است! دارم  خفه می شم، این آهنگی هم که داره میخونه خیلی بیربط نیست!" ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست/ تر و تازه موندن گل ، مال اشک شبنماست!

آخر این که خوشبختی حوصله می‌خواهد، که من ندارم!

+نوشته شده در Fri 3 Apr 2009ساعت12 PMتوسط mary | |