|
خدایا نمی دونم دارم تاوان کدوم کاره نکرده رو پس می دم? کدوم اشتباه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدااااااااااااااااااااا دارم دیوونه می شم. کمکم کن
عاشق باش اما اعتراف نكن!! به هیچ کس اعتماد نکن دخترک به هیچ کس راز دل
نگو دخترک به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو به هیچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه ،نگو نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن به هیچ کس نگو که یک شبی کنار
پنجره گریه کردی از خاطرش به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه
جلو می زند به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش به هیچ
کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر
شد زیر باران برای تو به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است به هیچ
کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است به هیچ کس نگو حتی کسی که
گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند
تو را نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود یا که زیر پایشان مثل یک
علف لهیده می شود دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن پس اگر اعتماد کردی و
عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن
خدایا دلم گرفته. نمی دونم باید چه کار کنم. به کی بگم درد این دل بیچارمو؟ خدایا تو دیگه چت شده؟ نکنه سرت زیادی شلوغ شده دیگه باهام کاری نداری دیگه نگام نمی کنی و باهام حرف نمی زنی. آخه تو دیگه چرا خدا؟ تو که همیشه می گی هوای بنده هاتو داری. مگه من بنده ات نیستم. چی شده که دیگه هوامو نداری؟ خدایا چی شده که به حرفام به دعاهام توجه نمی کنی؟ هر وقت اینجوری می کردی می گفتم حتما مصلحتت اینجوریه. تو واسه همه کارات حکمت داری. آخه این مصلحتت چیه؟ چرا من همش باید این روی مصلحتت رو ببینم؟ چرا روی خوش مصلحتت رو بهم نشون نمی دی؟ خسته شدم خدا. دیگه خسته شدم! باید چی کار کنم؟ چی کار کنم که بازم بهم توجه کنی؟ چی کار کنم که حرف دلمو گوش کنی؟ چی کار کنم که گریه هامو ببینی؟ مگه من دل ندارم؟ چیه که همه دل دارن به من که می رسه آسمون می تپه؟ آخه به کی بگم خدا؟ به کی بگم دلم غم داره؟ به تو بگم؟ تو که توجه نمی کنی بهم! تو بگو به کی بگم. مگه به کسی هم می تونم بگم؟ خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوست دارم فریاد بزنم فریاددددددددددددددددددددددددد دوست دارم خودمو خالی کنم. دلم می خواد بشکنم این بغض لعنتی رو!! کجایی پس خدااااااااااااااااااااااا؟ کجایی؟ کجایی که دستمو بگیری و نجاتم بدی؟ کجایی که بگی آروم باش دختر؟ کجایی آخه؟ کجایی که کمکم کنی؟ یه چیزی بگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
نگاه آخرش یعنی، هنوز چشمام به دستاته می گه حتی اگه رفتم، دعام بدرقه ی راته خبر داری که؟ مثل تو، منم رنگ دلم سبزه بگو بابا بدون ِ من، چرا دستاش می لرزه؟ بگو: "بابا، ندا گفته، که من اصلاً نترسیدم" دارم می رم روی ابرا، مثه اون خوابی که دیدم یادت هست جمعه ی قبلو؟ منم با تو، تو صف بودم منم با تو، کنار تو، به فکر یک هدف بودم هنوز من فکر اون رأی ام، همون سبزی که خونین شد چرا با اون همه پاکی، جواب رأی ما این شد؟ نشد باشم کنار تو، بجنگم با شب و ظلمت خدا می دونه میخواستم، ولی انگار نبود قسمت حالا فریاد کن "سبزم"، اگه حتی صدا رفته می خوام تو جای من باشی، میدونی که؟ ندا رفته... مامان گریه نکن، بسه، بابا، "جون ِ ندا"، باشه؟ شاید با خون من این شب، یه روزی صبح فردا شه یه روز با سبز ِ آزادی، سر ِ خاکم بیا پیشم
من برای سال های دور می نویسم...سال هایی که چشمان تو عاشق شوند!افسوس که قصه مادربزرگ درست بود؛ همیشه یکی بود یکی نبود!... زندگی چیزی جز انتظار نیست، انتظار فردا ! و فردا یادمان می رود که روزیست که قبلا در انتظارش بودیم. شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی ... اما حال که
به آن دعوت شده ای... تا میتوانی زیبا برقص " چارلی چاپلین " اما به قول
زنده یاد نادر ابراهیمی" هیچکس یکباره معتاد نمی شود،یکباره خسته نمی شود٬
رنگ عوض نمی کند٬ تبدیل نمی شود و از دست نمی رود. زندگی بسیار آهسته از
شکل می افتد و تکرار و خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند!" روزی
ازاین تقویم نیست گویا... خوب نباشه٬ تلخ و بی حوصله که هست... اصن یه شب
این ور یا اون ورر مگه فرقی داره؟ نگران اون پانزدهی که بشه چهارده یا
سیزده... نترس من حواسم به تقویم و حتی ساعت هم هست! ولی خستم. به اندازه
کیلومترایی که با هم راه رفتیم و تو گفتی خیلیه... شایدم بیشتر. سالهاست
که دستان من آموخته اند که تکیه گاه خود باشند... بی سبب نیست که خسته ام... آنقدر خسته که خوشی ها را نیز تاب
تحملم نیست... و آنقدر خسته که روزهاست در تلاطم یک فکر ساده دست و پا
می زنم... و حتی خسته تر از آنکه باید و نباید های همیشه را بشنوم...می
ترسم... نه از فردا که از خودم... از آنچه که می کنم با این من خسته٬ با
تو٬ با فردا... از اینکه ظلم می کنم به دلم به دلت به گذشته... ظلم می
کنم چون می دانم انتها کجاست... انتهای بی راهه ای که بیهوده می کوشیم
شاهراهش کنیم... به یقین می دانم این سرانجام تلخ را که کاش نمی دانستم...
می ترسم از اینکه می دانم غرق می شوم و می روم... اما هر دیوانگی را
پایانی ست... پیش از آنکه دیوانگی به ژرفایت کشد باید ریسمانت را یافته
باشی و من میان این ریسمان های به هم تنیده شده حیرانم... بی تابم میان
این دل که بی تاب بی خود شدن است و ذهنی که پر است از خطوط مبادا... کاش
یارای نوشتنم بود آنچه را که می گریزم از بیانش... شده ام کودکی که از
هراس عتاب مادر به دامنش می گریزد٬ از بیم عشقت به آغوشت پناه می برم...
نمی دانم چه بر سرم می آید با این ترس مهیب از عشق... با این دلشوره های
همیشه... با این دلی که دست و پا می زند برای رهایی از حصاری که مصرانه
برایش بنا کرده ام و با تو که بی تاب تری از من برای عشق! ... دوست داشتم
لبخند زنان نگاهم را در تمنای چشمانت غرق می کردم تا می دیدی در ورای این
سرما٬ موج خوشبختی ام را با تو... می خواستم بگویم که برای این روزهای
شیرین٬ همیشه تو را مدیونم... و یا اینکه گاه دلم پر می کشد برای... اما
نمی گویم تا به خیالم ندانی... تا فکر کنم که اینگونه نیست... که در پایان
این غمنامه آسان تر اشک بریزم... تا در سراب عاقل بودنم جان دهم... می
روم!که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح ننشسته اند!می روم که آغاز کنم!از
امروز روز تا فردای روزتر؛اما؛آخر بی همسفر که نمی شود پرید!باید تو باشی
تا شوق رسیدن معنا بگیرد! تو دیگر برای همیشه برهنه در خانه هستی و تو با
نام پنهان جهان که عشق است پیوند میخوری ... و تو
در عریانی نامی برای خود پیدا می کنی که کس دیگر یا کسان دیگر برایت
اختراع نکرده اند... آن نام را دیر یا زود با خود به آن طرف جهان می بری
یا به پایان جهان می بری و تو دیگر می دانی که پایان تو پایان جهان
نیست فقط پایان یک روز است که در تقویم ثبت شده است! و به قول شاملو: بودن
یا نبودن... بحث در این نیست... وسوسه این است! دارم خفه می شم، این
آهنگی هم که داره میخونه خیلی بیربط نیست!" ماه من غصه نخور گریه پناه
آدماست/ تر و تازه موندن گل ، مال اشک شبنماست! آخر این که خوشبختی حوصله میخواهد، که من ندارم!
دلت گرفته!
دلتنگی!! تعجب نمی کنم. سخته، آره می دونم! غمت خیلی سنگینه! فکر می کنی
کسی تو رو نمی فهمه!!! فکر می کنی فراموش شدی!!! و تنها... باز هم تعجب
نمی کنم. می دونی هر کسی ممکنه یه غم بزرگ توی دلش داشته باشه که یه موقع
هایی فکر می کنه هیچ کسی نمی تونه اون رو بفهمه و حالش رو درک کنه. فکر می
کنی هیچ کس برای شنیدن حرفهای دلت، برای تو وقت نمی ذاره. یه موقع هم تو
برای گفتن حرفهای دلت برای دیگران وقت نمی ذاری. اما بذار این بار من بگم و تو بشنوی. فقط کمی، کمی برای شنیدن حرفهای ساده من وقت بذار. باشه عزیز! می دونی که برام خیلی عزیزی. مثل یه دوست دیر آشنا.
می دونم به حرمت همین دوستی کمی صبر می کنی و حرفهام رو می شنوی. خوب حالا
لبخند بزن. دوست دارم لبخند رو روی صورتت ببینم، که با لبخند زیباتر
هستی... نه اینجور زورکی!!! سرت رو بالا بگیر و از ته دلت بخند!!! اوه! می دونم. داری بهم می خندی! آره توی دلت می گی نگاش کن توی
این موقعیت از من چی می خواد!!! اما بدون یه لبخند زیبای تو به دنیایی می
ارزه. اخم نکن دیگه... خب حالا به بهترین روز زندگی ات فکر کن آره همون روز رو می گم،
داره یادت می آد... حالا می تونی راحت به یاد اون لحظات لبخند بزنی نه!
اشک شوق هم بریزی به دیده منت قبولت دارم عزیز. حالا بذار دلم برات بگه! خوب من! زندگی مملو از لحظات تلخ و شیرین هست لحظاتی که می گذره
بدون اینکه به ما اجازه بده که اون ها رو درک کنیم. و یا حتی گاهی دخل و
تصرفی توی اون داشته باشیم. لحظاتی که جز جز زندگی ما رو تشکیل می دن و
مجموعه ای از بایدها و نبایدهای که هر لحظه منتظر وقوع هستند. اگر راه
زندگی ات رو انتخاب کردی اگر به خدای عزیزی که وجود نازنینت رو خلق کرده
ایمان داری و می دونم که با تمام وجود دوستش داری چون روح خدایی تو اینطور
می خواد پس به دل مهربونت غم و اندوه راه نده. لحظاتی رو به یاد بیار که این سختی ها رو تجربه کردی و با گذشت
زمان تونستی باز خودت رو پیدا کنی. حالا هم می تونی. غم و اندوه زمانی
خوبه که تو رو به حرکت در می آره باعث می شه خزان و زمستان زندگی رو سپری
کنی تا در بهار جوانه بزنی و شکوفا بشی نه اینکه باعث بشه توی بهار زندگی
ات وجودت رو زمستون فرا بگیره و تو رو از حرکت باز داره. چشمهای قشنگ رو باز کن بهار رو ببین و باور کن. مگه همین دیروزها
این درختها خالی از برگ و بار نبودن ولی الان ببین دارن با سرسبزی شون به
من و تو پیام می دن که سردی و ناملایمات می گذره و سعادتمند کسی هست که از
بی برگ و باری توشه ای برداره. از روزهای بی تابی و بی قراریش، قرارش رو
پیدا کنه و در تنهایی بی کرانش، پناهش رو جستجو کنه. وقتی هیچ پناهی رو نمی بینی و هیچ کس توی خلوت دلت راهی نداره
فرصتی هست برای حضور او که همیشه هست، فقط باید این فرصت رو مغتنم شمرد و
حضور او که حاضر همیشگی هست رو با تمام وجود درک کرد، گاهی تنهایی ما
آدمها زمان مناسبی هست برای کسب حضور، پس از تنهایی خودت ترس و واهمه
نداشته باش چون او هست و تو در تنهایی او سهیم و وقتی بتونی این رو درک
کنی می تونی از تنهایی تا یکتایی پلی بزنی... و وجود یکتا رو در وجود
تنهات حس کنی اونوقت عظمت این حرف رو درک می کنی. باید اون رو مزه مزه کنی
تا بفهمی چی می گم......
صبح
روزی را بهخاطر میآورم که برای اولینبار از معلمم معنی کلمهی
«دوستداشتن» را پرسیدم. البته تا آن زمان، کتابهای زیادی مطالعه نکرده
بودم. آنروز تعدادی گل بنفشه را که در باغ پیدا کرده بودم، پیش معلمم
خانم «سالیوان» بردم. او مرا در آغوش کشید و با انگشت خود کف دستم نوشت: من «هلن» را دوست دارم. من
از او پرسیدم: «دوستداشتن چیست؟» او با انگشت به قلبم که در حال تپیدن
بود، اشاره کرد و گفت: «اینجاست.» حرفهای او مرا خیلی گیج کرده بود زیرا
تا آن زمان، معنی چیزهایی را میفهمیدم که بتوانم آنها را لمس کنم. من
گلهای بنفشه را که در دست او بود، بوییدم و بهآرامی از او پرسیدم: «آیا
دوستداشتن، رایحهی دلانگیز گلهاست؟» معلمم گفت: «نه» دوباره
به فکر فرورفتم. خورشید در حال تابیدن بود. با دست به سمت خورشید اشاره
کردم و پرسیدم: «آیا این دوستداشتن نیست؟» بهنظرم ممکن نبود چیزی زیباتر
از خورشیدی که با گرمای خود باعث رشد و تعالی تمامی موجودات میشود، در
دنیا وجود داشته باشد اما خانم «سالیوان» سرش را تکان داد و من بهطور
کامل گیج و مبهوت و ناامید بودم. برای من خیلی عجیب بود که معلمم
نمیتوانست دوستداشتن را به من نشان دهد. یک
یا دو روز بعد، مشغول بازی با چند مهره بودم و سعیمیکردم ابتدا دو
مهرهی بزرگ سپس سه مهرهی کوچک را بهصورت قرینه و متوالی به نخ بکشم.
ابتدا اشتباهات زیادی میکردم اما خانم «سالیوان» با صبر و حوصله به من
کمک میکرد تا مهرههایی را که به اشتباه وارد کرده بودم، بیرونآورم. در
انتها متوجه یک اشتباه بزرگ در توالی مهرهها شدم و برای یک لحظه فکرم را
به درس متمرکز کردم و اینکه چگونه باید مهرهها را بهطور صحیح مرتب کنم. خانم
«سالیوان» انگشتش را روی پیشانیام گذاشت و نوشت «فکرکن». در یک آن
فهمیدم آن کلمه، نام یک روندی است که در ذهن من میگذرد. این اولین
تجربهی من در یادگیری یک فکر انتزاعی بود. با این طرز فکر، مدت زیادی
سعیمیکردم معنی دوستداشتن را بفهمم. آفتاب، هر روز زیر ابر بود و تابش
مختصری وجود داشت. ناگهان
خورشید از پشت ابر بیرون آمد و بهطورکامل درخشید. دوباره از معلمم سؤال
کردم: «آیا این دوستداشتن نیست؟» او جواب داد: «عشق، مانند ابر در آسمان
است قبل از اینکه خورشید بیرون بیاید.» بعد
به زبانی سادهتر که من در آن زمان احتمالاً آنرا نفهیدم، توضیح داد:
«تو میدونی که نمیتونی ابرها رو لمس کنی اما بارون رو احساس میکنی و
میدونی که گلها و زمین تشنه، چهقدر خوشحال میشن اگه پس از یک روز
آفتابی، بارون بیاد. دوستداشتن
هم مانند ابر است. تو نمیتونی اونو لمس کنی اما میتونی وجودشو توی هر
چیزی احساس کنی. بدون دوستداشتن، تو خوشحال نخواهی بود و دوست نداری
بازی کنی.»
یا تو زیباتر شدی یا چشام بارونیه این قفس بازه ولی قلبه من زندونیه من پشیمون می کنم جاده رو از رفتنت تو نباشی می پره عطرتم از پیرهنت میخوام آروم شم تو نمی زاری هر دو بی رحمن عشق و بیزاری همه دنیامو زیرو رو کردم تو رو شاید دیر آرزو کردم قدم های آخرو آهسته تر بردار واسه من کابوس فکر آخرین دیدار بغض این آهنک ما رو تا کجاها برد شایدم تقدیرم رو امشب به رحم آورد به تلافیه اون همه تلخیم گله هاتم طعمه عسل شد غم معصومانهی چشمات به تبسم تازه بدل شد می شه با من هزارو یک سال به بهانه ی قصه بمونی همه مرثیه های سکوتم به بهار تو باغ غزل شد نفس کشیدن دل سپردن مثل دریا ماه من از تو خوندن با تو موندن مقصد من راه من همینه رویام آرزو هام سرگذشت آه من نرفته برگرد که با تو شاید خدا گذشت از گناه من تو مثل بارون غمو آسون میبری از یاد من با تو خوبن بی غروبن زار و خسته دل شکسته مرغ آمین کی به شیرین
تو مرا به خاطر نمي آوري اما من تو را به ياد دارم
I Love You More Than Love
باز هم محرم بوی محرم می پیچد در میان کوچه ها باز هم محرم می رسد از راه این چه رازی ست که با خود دارد که سوزش می سوزاند دل را باز هم محرم می رسد از راه
خدایا دارم دیوونه می شم. امشب واسه اولین بار شاهد شکستنو خرد شدن خودم بودم. چرا خدا. کاش همه چی یه دروغ مسخره بود. نمی دونم چی کار کنم. به کی بگم. به کدوم در بزنم. دارم دیوونه می شم. دیگه خرد شدم. حالا با توام نمی دونم از این کار چی بهت می رسید. نمی دونم چرا خرد شدن منو می خواستی. مگه من باهات چی کار کرده بودم. همیشه سادگیم کار دستم داده. می خواستی خرد بشم؟ می خواستی بشکنم؟ می خواستی داغون بشم؟ شدم دیگه چی می خوای؟ خدایا دلم می خواد داد بزنم. از ته دلم. داد بزنم بگم آخه چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم خدا شاید تو اینجوری می خوای. شاید مصلحت تو اینجوری بوده. ولی تا کی؟ تا کی باید خرد شدن خودمو ببینم؟چرا روی خوش مصلحتت رو به من نشون نمی دی؟ تا میام حرف بزنم بغض تمام وجودمو پر می کنه. دیگه نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم. خدایا تو بگو کجای کارم اشتباه کردم؟ به کی بد کردم؟ دیگه خسته شدم خدا
چی بگم ابری و بارون نمیشی درد و می فهمی و درمون نمیشی خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون منو می بینی و ویرون نمیشی دل دیوونه خرابم می کنی چرا مثل قدیما خون نمیشی سر به صحرا میذاری منو تنها می ذاری لاله باغ کدوم گمشده ای چرا بین گلها پنهون نمیشی چرا بین گلها پنهون نمیشی وقتی بارون میزنه وقتی بارون میزنه شاخه هامو میشکنه دل تنها چرا تو مثل گنجیشکها پریشون نمیشی منو می بینی و حیرون نمیشی چی بگم ابری و بارون نمیشی درد و می فهمی و درمون نمیشی چی بگم با کی بگم راز تو رو داری آتیش میگیری خون نمیشی من که هر شب تا سحر قصه ی عشقو تو گوشت می خونم واسم افسانه یی و افسون نمیشی تو بزرگی مثل دنیای خیال آدمها نکنه غصه ی لیلی رو داری واسه این قصه ها مجنون نمیشی چی بگم ابری و بارون نمی شی دردو می فهمی ودرمون نمی شی
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
دیروز با یک دسته گل امده بود به دیدنم
دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي افتاب ميشه همه چيز يادشون ميره
هنگام رفتنت گفتی:
من از خدا خواستم،
مهم نیست فردا چی می شه, مهم اینکه امروز دوست دارم مهم نیست فردا کجا باشی, مهم اینکه هر جا باشی دوست دارم مهم نیست تا ابد با هم نباشیم, مهم اینکه تا ابد دوست دارم مهم نیست قسمت چیه, مهم اینکه که قسمت شد دوست داشته باشم
دختر پسری با سرعت 120کیلومتر سوار بر موتور : دختر: آروم تر من می ترسم.
خدا یا خدا جون دلم ازت گرفته دلم از تو از این زندگی از این چرخ گردون فلک گرفته اخه خدا جون مگه تو ما ادما رو دوست نداری پس چرا با ما این تو ری می کنی با هرکیم که درد دل میکنم میگه پسر کفر نگو اون داره مارو امتحان میکنه اخه خودت بگو این چه امتحانی که پایان نداره اخه تو اون بالا نشستی راحت فرشتتو داری ما ادما رو داری ... اما ما چی مایی که انقدر این چرخ گردون بهمون فشار اورده که دیگه حتی تو رو هم نداریم خیلی هنر کنیم بتونیم صبح تاشب به مشکلاتمون برسیم دیگه وقتی برا یاده تو نداریم دیگه کمکم داری از یاده همه میری اگه یه لحظه هم به تو فکر کنم و یه سئوال دربارت بپرسم یکی میادو میگه هی پسر چی داری میگی کفر داری میگی اخه این چه زمونه ای که برا ما ادما ساختی زمونه ای که حتی توش پاک ترین احساس یه فرد که عشق باشی احساسی که خودت تحسینش میکنی رو محکوم کردن و هرکی هم اگه ترفش بره حکمش مرده خدایا نمی دونم شاید واقعا من دارم کفر می گم ولی یه نگاهی به این پایینی ها هم بنداز خیلی از ما ادما توان این امتحانارو نداریم زیر سنگینیش خورد می شیم ... خودت کمکمون کن...
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"
گوش بسپار به صدای من نگاه کن به چشم های من باور کن عشق مرا تکرار کن دوستت دارم را بگیر دستهای سرد مرا پناه بده با آغوش گرمت مرا فکر کن به رویاهای من تو نیز در آن پیدایی به فاصله ها بنگر ناتوان شدند از جدایی یادت تنهایی را دوست بدار چون هر دویمان تنهاییم مثل هم بیا برای عشقمان دعا کنیم تا جاودانه حکم فرما باشد بین ما
far acroos the distance and spaces between us near far wherever You are I belive that once more You open the door and You're here in my heart love can touch us one time and last for a lifetime love was when I loved You one true time near far wherever You are once more You open the door and You're here in my heart You're here there's nothing I fear
|
About![]()
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد Archives9/27/2009 - 10/13/20098/30/2009 - 9/5/2009 8/13/2009 - 8/22/2009 6/29/2009 - 7/5/2009 3/28/2009 - 4/3/2009 3/12/2009 - 3/20/2009 2/23/2009 - 3/11/2009 2/10/2009 - 2/18/2009 1/20/2009 - 1/26/2009 12/28/2008 - 1/3/2009 11/25/2008 - 12/11/2008 10/29/2008 - 11/4/2008 9/26/2008 - 10/12/2008 8/29/2008 - 9/4/2008 6/25/2008 - 7/11/2008 6/11/2008 - 6/20/2008 5/28/2008 - 6/3/2008 5/21/2008 - 5/27/2008 Authorsmarydish dish Links
پیمان بلاگ |