تبليغاتX
WelLc0mE t0 MaRyH0t BloG

WelLc0mE t0 MaRyH0t BloG

I LoVe YoU...... MoRe tHaN LOvE

خدا یا

خدا جون دلم ازت گرفته

دلم از تو از این زندگی از این چرخ گردون فلک گرفته

اخه خدا جون مگه تو ما ادما رو دوست نداری

پس چرا با ما این تو ری می کنی با هرکیم که درد دل میکنم میگه پسر کفر نگو اون داره مارو امتحان میکنه

اخه خودت بگو این چه امتحانی که پایان نداره

اخه تو اون بالا نشستی راحت فرشتتو داری ما ادما رو داری ...

اما ما چی

مایی که انقدر این چرخ گردون بهمون فشار اورده که دیگه حتی تو رو هم نداریم

خیلی هنر کنیم بتونیم صبح تاشب به مشکلاتمون برسیم دیگه وقتی برا یاده تو نداریم

دیگه کمکم داری از یاده همه میری اگه یه لحظه هم به تو فکر کنم و یه سئوال دربارت بپرسم یکی میادو میگه هی پسر چی داری میگی کفر داری میگی اخه این چه زمونه ای که برا ما ادما ساختی زمونه ای که حتی توش پاک ترین احساس یه فرد که عشق باشی احساسی که خودت تحسینش میکنی رو محکوم کردن و هرکی هم اگه ترفش بره حکمش مرده

خدایا نمی دونم شاید واقعا من دارم کفر می گم ولی یه نگاهی به این پایینی ها هم بنداز خیلی از ما ادما توان این امتحانارو نداریم زیر سنگینیش خورد می شیم ...

خودت کمکمون کن...

+نوشته شده در Wed 18 Jun 2008ساعت0 AMتوسط mary | |

يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد !

افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند.
به نظر قحطي زده مي آمدند.. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت:
"تو جهنم را ديدي!"


آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟
اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"

تخمين زده شده که 93% از مردم اين لينك را براي ديگران ارسال نخواهند کرد. ولي اگر شما جزء آن 7% باقي مانده مي باشيد، اين لينك را با تيتر "7%" ارسال کنيد
من جزء آن 7% بودم! و به ياد داشته باشيد، من هميشه حاضرم تا قاشق غذاي خود را با شما تقسيم کنم...:)

+نوشته شده در Wed 18 Jun 2008ساعت0 AMتوسط mary | |

گوش بسپار به صدای من

نگاه کن به چشم های من

باور کن عشق مرا

تکرار کن دوستت دارم را

بگیر دستهای سرد مرا

پناه بده با آغوش گرمت مرا

فکر کن به رویاهای من

تو نیز در آن پیدایی

به فاصله ها بنگر

ناتوان شدند از جدایی یادت

تنهایی را دوست بدار

چون هر دویمان تنهاییم مثل هم

بیا برای عشقمان دعا کنیم

تا جاودانه حکم فرما باشد بین ما

+نوشته شده در Wed 18 Jun 2008ساعت0 AMتوسط mary | |

سلام دوستان.چون من خودم مردادیم این شعرو تقدیم می کنم به خودم وهمه مردادی های عزیز.



در این طلوع
ترانه هام
هوای تو را تازه می کنند

خوب من دوستت دارم
تولدت مبارک عزیز مهربونم







بانوی مردادی داغ


ای دل سپرده به غزل ، قشنگ ترین لاله ی باغ
تابستون ِ ترانه هام ، بانوی مردادی داغ

تو ماهِ نازِ آسمون ، تو بی قراری شبی
اون بوسه ای که بی هوا ، پرمی گیره روی لبی

دوست دارم ترانه چشم ، دوست دارم ترانه لب
دوست دارم غزل نگاه ، قسم به روز ، قسم به شب

وقتی نگام که می کنی ، با اون نگاهِ مبهمت
تفسیر آسمون می شی ، بی اختیار می بوسمت

رنگین کمون تو آسمون ، دل اما بی قرارته
وسعت آبیه غزل ، ترانه آینه دارته

یه ثانیه ندارمت ، دلتنگیه یه ساعته
با تو من آروم می گیرم ، با تو خیالم راحته

نیازِ دم به دم تویی ، به هر زبون تو رُ می خوام
داری به چی فکر می کنی ؟ قشنگ ترین دقیقه هام

من از تو دل نمی کنم ، همیشگی ترین بهار
شبنمِ خاطراتِ من ، دوست دارم هزار هزار




شایا تجلی-کتاب تولدت مبارک


+نوشته شده در Tue 17 Jun 2008ساعت10 PMتوسط mary | |